درباره زندی و حرکت تاریخیاش
انگار به دلش الهام شده بود که گل میزند. میگفت: «گل میزنم و آن را تقدیم میکنم به مادرم». فریدون زندی برای سومین بار بود که به ایران میآمد. یکبار زمان بچگیاش پا به سرزمین پدریاش گذاشته بود و یکبار هم در بازی با ژاپن، ایران را از نزدیک دیده بود. فری هفته گذشته و پس از پایان بوندسلیگا به تهران آمد و با همان لهجه آلمانیاش، دست و پا شکسته میگفت متنظر گلزنیام باشید.
فارسیاش هنوز آن قدر پیشرفت نکرده که بتواند حرفش را بهخوبی بیان کند. وقتی گزارشگر تلویزیون به او گفت به ایران خوش آمدی جواب داد: «بله! خیلی به ایران خوش آمدم!». او به ایرانی بودنش و از اینکه به سرزمینی که به آن تعلق دارد گام میگذارد، خوشحال بود. میخواست ثابت کند عاشق ایران است و دوستدار سرزمینی که شاید چند روز هم بیشتر آنجا نبوده. در بحبوحه اینکه فیفا به او مجوز میدهد که برای ایران بازی کند یا نه، میگفت: «دوست دارم برای تیمملی ایران بازی کنم. این تصمیم خودم است و هیچکس مرا مجبور نکرده که به فکر بازی برای ایران باشم».
فریدون میخواست آریایی باشد اما از جنس ایرانی. ایرانی با پرچم سه رنگ که وقتی گل میزند آن را ببوسد، به سمت پدرش برود و شادیاش را با پدر و مادرش تقسیم کند.
او میخواست برای ایران گلزنی کند. اصلاً میخواست ضربه نهایی را خودش بزند. دوست داشت ایران با گل او جهانی شود و خودش با پیراهن تیمملی، ایرانی. میخواست ثابت کند عاشق ایران است و از اینکه ایران را انتخاب کرده خوشحال است. میخواست بوسه بر پرچم مقدس بزند و در دلش به طوری که همه آن را بشنوند، بگوید: «ایران، دوستت دارم».
غروب یکشنبه همه دوستداران فوتبال شنیدند فریاد خاموش زندی را که میگفت: برای ایران بازی میکنم، برای ایران گل میزنم و برای موفقیت ایران تلاش میکنم.
پشت توپ که ایستاد، تمام افکار گذشته به ذهنش خطور کرد. همه آنچه وعده داد و همه آنها که برایشان پیغام فرستاده بود «گل میزنم» از جلوی چشمانش عبور میکردند. میخواست این رؤیا را تبدیل کند به واقعیت و حالا فرصتی بود که میتوانست رؤیاهایش را به واقعیت تبدیل کند.
به دروازه و دروازهبان که نگاه کرد، صحنه شادی را در ذهنش مرور میکرد و میدانست که توپ گل میشود. همان طور که میدانست که گل میزند و آن را تقدیم میکند به مادرش.
خودش ایستاد پشت ضربه ایستگاهی. توپ در منطقهای کاشته شده بود که یک بازیکن چپپا- ترجیحاً حرفهای- میتوانست توپ را درون دروازه جای دهد. او این را بلد بود. در فوتبال حرفهای آلمان یاد گرفته چگونه به توپ ضربه بزند.
دقیقه 9 بازی ایران- آذربایجان لحظه با شکوهی بود برای فریدون زندی. برای او که چهارمین بازیاش را با پیراهن تیمملی ایران انجام میداد. پس قاعدتاً نمیتوانست خوشحالی را پنهان کند. خوشحالی زایدالوصفش را. خوشحالیاش از بابت به ثمر رساندن اولین گل ملیاش با پیراهن ایران.
او برای بروزدادن احساساتش بهترین راهحل را برگزید. میتوانست پشتک بزند، میتوانست به هوا بپرد، میتوانست به سمت نقطه کرنر برود و محکم بزند بر پرچم کرنر، او اما بهترین شادی را انتخاب کرد، برای اینکه نشان دهد ایران را دوست دارد هرچند نمیتواند بهخوبی ایرانی صحبت کند. او چند متر راه رفت و با دست راستش سمت چپ پیراهنش را گرفت و آن را بوسید. همان جایی که پرچم ایران نقش بسته بود.
عکسالعملش شاید در نگاه اول عجیب به نظر میرسید. زندی و بوسه بر پرچم ایران؟ او اما آن قدر به پرچم کشورش علاقه داشت که از بوسیدن آن ابایی نداشته باشد. زندی با این گل و با این حرکت صحنهای را رقم زد که تا سالها در ذهن علاقهمندان به فوتبال نقش ببندد.
پس از این گل، زندی باید خود را آماده میکرد تا پیامهای تبریک دوستدارانش را ببیند و بشنود.
در سایت این بازیکن پیامهای تبریک زیادی به چشم میخورد. آنهایی که زندی را دوست دارند، برایش پیغام دادهاند و از اینکه او موفق شده اولین گلش را برای ایران به ثمر برساند، اظهار خوشحالی کردهاند.
پیامهای تبریکی که از نقاط مختلف برای زندی ارسال شده است. «از بازی و گل قشنگت تشکر میکنم. امیدوارم در بازی با کره و بحرین هم از این گلها بزنی. موفق باشی!». «تبریک میگویم اولین گل ملیات را. انشاءا… در جام جهانی هم از این گلها بزنی». «تبریک میگویم که گل زدی و وقتی پرچم ایران را بوسیدی، یک لحظه از خود بیخود شدم». «تو بهترین بازیکن زمین بودی». «امیدوارم در جام جهانی 2006 درخشش لازم را برای تیمملی داشته باشی».
این تنها گوشهای از پیامهای تبریکی بود که از طرف دوستدارانش برای او فرستاده شد. شاید زندی فرصت نداشته باشد همه این پیغامها را بخواند اما خودش مطمئناً میداند کاری که انجام داد، باعث شد او بین فوتبالدوستان محبوبتر از گذشته شود. مخصوصاً آنکه گل اول او با حرکت تاریخیاش تقارن پیدا کرد.
زندی را دوست میداریم چراکه او ایران را دوست دارد و ایرانی را. پرچم ایران را میبوسد و گلش را به مادرش تقدیم میکند. او را با تمام احساساتش دوست داریم.

او به عشق ايران، به كشور بازگشت. 25 سالبود كه تنها نام «ايران» را ميشنيد، آن هم ازسوي پدر دلسوزش كه در خارج از ايران سعيكرد پيوند او را با فرهنگ ايراني حفظ كند واينگونه هم شد. مادر فريدون عاشق ايران استو دوست دارد در ايران زندگي كند، با او كه بهصحبت مينشيني، به اين باور ميرسي كه او واقعايك ايراني است و به واقع همينطور ميباشد، درماههاي اخير مطبوعات، مطالب بسياري از «فري»فوتبال ايران به رشته تحرير در آوردند كه اوچگونه بزرگ شد و حتي گفتگوهايي جسته وگريخته هم با او انجام دادند، اما به طور حتمبرايتان جالب است كه داستان زندگي او را اززبان والدين وي بخوانيد; پدري كه در طول هفتهو در زمان نوجواني پسرش، هفتهاي سه بار،300كيلومتر مسافت را طي ميكرد تا پسرش بهتمرينات برسد و حالا خوشحال است كه ميبيندمزد زحمات خود را گرفته است. گفتگوي ما باوالدين زندي بسيار طولاني بود، اما از آنجا كهعكسهاي يادگاري زيادي از آنان داشتيم ودلمان ميخواست به چاپ برسانيم، به ناچار سعيكرديم، به طور خلاصه و از زبان والدين زندي،داستان زندگي «فري» فوتبال ايران را براي شمابه رشته تحرير در آوريم.
در ادامه ی مطلب عکس های زیبایی می بینید

.jpg)





























